سلامی به بلندای ساحت لاجوردی حریم مهربانیت! سلامی از جنس ملکوت نفس هایت که ؛زیبا, دنیایمان را گرما بخشیده. خوبا! امسال آبانمان را به مِهر حضورت ,مُهر کرده ای! غوغایی دگر به پا کرده ای و اینبار روز میلادت رانیلوفری تر از هرسال برایمان هدیه آورده ای! جشن حضورت دل های خاک گرفته مان را اسپندوار به بیقراری کشانده و عطر نایاب نگاهت عالمی را مدهوش سخاوتت کرده است,ما مفتخریم به تعلق خاکی که از وجود تو آبروی آسمانی گرفته, ما سرافرازیم به دانستن اینکه فراموشی دوستداران هرچقدر هم ناچیز, در مرام و مسلک کبریاییت بی مکان است! نازنینا ! میلاد آسمانیت همیشه زمان مبارک دل ذره ذره عرش و فرش است.خوب میدانیم...

"همه ی روزهاتون عید ، همه ی عیدهاتون شاد و همه ی شادیهاتون پایدار."
بسم الرب نور
تقویم تاب ستان بازهم ورق خورد تا درست در فردای هفت روزگی اش من مچش را بگیرم تا انتظار به پایان برسد.
آن روز من خوش حال بودم ، حتی از شوق گریه میکردم! کم که نبود! به دنیا آمده بودم ،دنیا!
آمده بودم به دیدار دوستانی که از قبل میشناختمشان
به دیدار آنهایی که میخواستم دوستشان بدارم و آنهایی که دوستم داشتند.
آمده بودم مهمانی ! اما با زمانی نامعلوم.
هنوز هم تمام نشده .مهمانی جالب و متنوعیست هر روز آفتاب روشنش میکند، مردم شلوغش و پرنده ها زیبایش !
من این مهمانی را عمیق دوست دارم.سالهاست که دوستش دارم..
دفترچه قرمز رنگ داخل صندوقچه با صفحه ی اولش میگوید این بار یکی مانده به بیستمین تابستانی است که نام من در روز هشتمش جا گرفته. به خاطر همین است که هشت عدد مورد علاقه ی من است.
همیشه آرزو میکنم روزی که با عددد هشت میانه ای دارد مهمانی تمام شود! قشنگ میشود! مثل ماه !مثل پرواز....
ممنونم از میزبان مهمانی و دیگر دعوت شدگان که خوب با هم دوستی میکنیم..
گوش رجیم همیشه حسود کر باشد؛ من خوش حالم از دعوت شدنم.خوش حال درست مثل همان روز اول از شوق گریه میکنم...
تولدم مبارک
*******
*******
*******
*******

دلم میگیرد
دلم بغض را میگیرد
دلم بغض را سخت در آغوش میگیرد
بغضم گریه اش میگیرد
بغم اشک میشود
چشمانم میزبان میشود
چشمانم میزبان اشکهایم میشود
چشمانم خیس میشود
نگاهم پاک میشود
نگاهم شسته میشود
چشمانم پلک میزند
چشمانم سبک میشود
اشک میریزد
اشک تمام میشود
اشک میمیرد
دلم میگیرد...........

"."."."."."."."."."."."."."."."."
"."."."."."."."."."
زیادند کلمه هایم
کلمه هایم زیادند
خیلی زیاد .
همه شان را از گوشه های دلم جمع و جور میکنم
هم معناها را یکی در میان حذف میکنم
ویرایش میکنم
طبق قواعد
مجموع این کلمه ها میشود یک " جمله "
که در آخرش علامت ! است.
-نمیدانم همین یک خط و نقطه مجموع کلمه هایم را امری میکند یا احساسی-
مهم هم نیست..
طاقتم تمام میشود
راه صدایم را باز میکنم
همه ی توانم را به صف میکشم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بی فایده است!
کلمه های عزیزم! باز گردید!
من باز هم سکوت میکنم......
"."."."."."."."."."."."."."."."."
"."."."."."."."."."
آرامم
آرامتر از همیشه ی سکوتهایم
لبهایم را بهم دوخته ام
نگاهم را خالی کرده ام
هیچ چیز نیست
خالی نگاهت میکنم
فقط نگاهت میکنم
کنجکاوی هم نمیکنم
برایم مهم نیست در سرت چه میگذرد
خسته میشوی
بازهم شکوه میکنی
فقط نگاهت میکنم
کلافه میشوی
خوش حال میشوم !
-باز هم نفهمیدی چقدر غمم عمیق شده !-
میروی
لبخند میزنم......
"من هنوز زنده ام "
حرف تازه ای به خاطرم نمیرسد
ورنه با تو حرف میزدم
من هنوز زنده ام
آفتاب پشت ابر مانده ام
من در این سکوت
بارها برایتان
شعر گفته ام –شعر خوانده ام
من خیال نیستم
هستم و هنوز معتقد به واژه ی زوال نیستم
حرف تازه ای به خاطرم نمیرسد ورنه –لال نیستم!
.محمد علی بهمنی.

تلالو بودنت ، زیستنم را به هیجان میکشد و تبسم نگاهت گره گشای همه ی عقده های کور شده ی من است! بی نیاز خدای من به راستی که خدایی تنها تو را سزاست... ":":":":":":":":":":":"::":":"::":":":":":":":":":":
چه بی خود تو را می جویم
بین لایه لایه ی وجودم ،
چه بی مهابا
بند بند بودنم را
در پی یافتن گره ای به سرانگشت مهربانت ،
در هم میتنم
و تو
چه بی دریغ
همه جا
نفس را آواز میکنی ....
راستی که من گم شدم در راه و بیراهه هیچ!....

":":":":":":":":":":":":":":":":
همیشه پشت همه ی غبارها سوار نیست
همه ی ابرها باران ندارد و همه ی آدمها دل !
اما
همه ی دلها خدارا دارند!
":":":":":":":":":":
دنیای مهربانم
سیاهیت پیشکش بی چون و چرای مترسکهای زغالیت!
مراقب باش!
تا با جرقه ی لبخندت
وجودت را به آتش نکشند!
:::::>:>:>:>:>:>:>:>:>:>:>:>::::::
من از دنیا گریزانم ، تو از فردای من ، شاید! من از رنگ نسیم صبح ، تو از تشویش من ،شاید ! من از تنهایی بی تو ، تو از اصرار من ،شاید! ":":":":":":":":":":"::":":":":

درست در بزنگاه بغض ترانه ام رسیدی و دیدی چطور تنهایی را در آغوش کشیده ام
گمان کردی از دوری توست که اشک را حلقه کرده ام!
و من فقط نگاهت کردم
و تو باز خیال کردی!
و من آه کشیدم
و تو نگاه کردی!
و رفتی .....
و ماندم ...
و باز
نه تو نه هیچکدام از گلهای اتاقم ندانستید؛
غمم فریاد مسکوتی از دوری نزدیکترین تبلور بودن است!

:::::>:>:>:>:>:>:>:>:>:>:>:>::::::
.انتهای شب.
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*- *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*- -*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
مهربان ، به کبوترهایت گفتم سلام ناچیزم را زیر پای قدمهای زائرینت بگذارند . تمنای لمس ساحت حضورت، بیقبرار به دل کوچکم چنگ میزند... تماشای صحن با صفا پر هیاهویت گوارای وجود آنانی که با دعوتت پذیرفتیشان و نوش آسمان مملو از فرشته ات خوش باد به پرهای کبوترانی که آنجا همیشه فراتر از پرواز، اوج میگیرند... مهربان ، میلادت نور باران عشق است .
موهبت تولدت منتی عظیم بود که خدای بر سر فرزندان آدم
گذاشت و عالم را تا قیامت مدیون حضور آسمانیت کرد.
اگر فراموشت میکنم ، تو فراموش نکن...
میدانم که میدانی که دوستتدارم پس امیدوار انتظار را حرف حرف
منتظر میمانم !

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*- *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*- -*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
" دوستای نازنینم ،همه ی روزهاتون عید ، همه ی عیدهاتون شاد و همه ی شادیهاتون پایدار." 
*هشتم آبان ، سالروز وفات یه دل مهربون ، دل امین پور همیشه ماندنی و عزیز*
روحش غرق نور و رحمت خداوند همه ی شعرها و قافیه ها، او که تنها شاعر هستی است.

.:تنها تو می مانی :.
دل داده ام بر باد ، بر هرچه بادا باد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از خاک تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو میمانی ، ما میرویم از یاد.
خرداد 75

.:آفتاب مهربانی :.
آفتاب مهربانی !
سایه ی تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم از همه دلبستگی ها
در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم ، خرمن خاکستر من باد
*
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم ، بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم
گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاییزم ، بی تو میریزم
نوبهارم کن ، نوبهارم
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
___________________________
.:روز مبادا!:.
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را با بغض میخورم!
عمریست لبخندهای آخر خود را
در دل ذخیره میکنم :
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روزهرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها....
هر روز بی تو روز مباداست!
""این بار حرف آخرت را زدی ، لبخند لاغرت را نشان دادی و روز مبادا را بر تقویم هایمان نشاندی که همین امروز ونه دیروز و فردا ؛ درست و دقیق همین امروزبود ! ""

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود دیر میشود!
بهمن 69
_____________________
دلم..
دلم برایت تنگ میشود ....
هر بیت دلم برایت تنگ میشود ....درست سر همه ی مصراع ها چشمانم میگیرد وآخر همه ی آخر ها دستانم میلرزد و بغضم گریه اش میگیرد.....
به خدا گفته ام مراقبت باشد ....
دوستت میدارم تا انتهای خورشید...


خوشبختی هیچ گاه دور نیست
فقط گاهی چشمان خسته امان را به رویش میبندیم و گوشهایمان را برای شنیدن صدایش که پشت درب اذن دخول میطلبد ، ناشنوا می نامیم !
آنقدر نزدیک است که فقط

گاهی برای لمس بودن خوشبختی باید آغاز کرد...

گاهی عشق ورزیدن و دوست داشتن عین حقیقت خوشبختی است...

گاهی برای دیدن خوشبختی باید تمام خواستن را صیغه صیغه صرف کنی تا درک کنی ،تا ببینی ، تا احساس کنی ، تا شعور را به کمال برسانی...

گاهی برای بوسیدن روی خوشبختی باید ناجی باشی..
خوشبختی را میتوانی در همان تبلوری احساس کنی که...

خوشبختی همان جایی است که از لذتت برای آرامش دیگر بودنها میگذری...

خوشبختی همان لحظه ای است که هنوز میتوانی بوی باران را نوش کنی و فرشته های قطرات را بر شانه ات مهمان...

خوشبختی یعنی همه بودنهایی که در کنارشان آرامی...

خوشبختی یعنی فتح همه ی بن بست ها...

و خوشبختی یعنی همین
یعنی طی همه ی راههایی که تو را میرسانند به باغ خداوندی که در همین نزدیکی ست...

-!-به امید تمام لحظه های خوشبختیتان-!-
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
زیباترین یک رنگ دنیا ، سلام دل گرفته ام را اگر غمگینت میکند ، نپذیر ! ببخش که در این لحظه آفتاب میخواهد از سمتی دیگر غروب کند و ببخش اگرامروز چیزی از حرفهایم سر در نمی آوری... البته ، نه ! تو همه را خوب میفهمی ، حتی پرت و پلاهای جمله های نانوشته ی مرا.. . . . خسته بودم ، بازهم قصه ی کهنه شده ی درد و سر ... قصد خواب کردم چشمهایم بسته شد ، - به گمانم تو بستیشان - همه جا بود همه جا آمده بود همه جا باران آمده بود همه جا باران تند آمده بود مثل همیشه زیبا بود و من سرمست شده بودم... . . . صدایم کردی ، چرخیدم ، چشمهایم را باز کردی چه میدیدم؟؟ زمین خدا خیس بود.... آسمانش گرفته بود- هنوز هم هست - گیج شدم ، بی اختیار تا پشت پنجره که باز هم بود رفتم ... بو می آمد بوی وعده مان ، بوی قراری که داشتیم ! بوی خاک ، بوی باران ، بوی ابر ؛ بوی عشق ، بوی حضور نیلی و مهربان خدا... همه ی این دیدنها آنقدری بود تا همانجا بایستم و اشک بریزم به هوای ندیدن بارانم... دلم عجیب گرفت... اما تو آنقدر با وفا هستی که در خوا ب..... ......
راستش تلنگر خوبی بود... خوب که فکر میکنم میبینم از کجا معلوم اگر میدیدمش مغرور نمیشدم و در مقابل تو و باران بزرگ نمیشدم؟ نه ، بگذار همیشه من از تو باران و خدایمان کوچکتر بمانم.. آنقدر کوچک که به دعا و ناله ی دلتنگی ام ، باران بیاید و خدا از سر مهر بی پایانش نگاهم کند... اگر من ندیدم دیگران که دیدند ! هرکدام دو چشم دارند و باهم که جمعشان کنی از حتی هزار هم بیشتر میشود !! - خوب میدانی وقت بارانت من فقط چشم میشوم و روح و روح و روح و دنیا دنیا شیدایی..- میبینی چه خودخواه شده ام؟ اینهمه صفحه را فرسوده کردم ، آخر کلامی نگفتم که : بارانم ، مقدمت نورباران عشق بارانم خوش آمدی چرا خبر ندادی مهیا شوم برای شرف یابی به حضور همیشه آسمانیت؟ اما خب اینکه بار آخر نبود... باز هم خواهی آمد و مرا در آغوشت دیوانه خواهی کرد... منتظرت میمانم با تمام وجود... دوستتدارم بهترین موهبت پاییز من. .. پاییزم؟ سرت را درد آورم نه ؟! راستی یکی میگفت با تو جوری حرف میزنم که انگار جسم داری.... راستش دلم گرفت ..... آخر تو بزرگتر از آنی که جسم داشته باشی ، تو روحی ، یک روح بارها بارها بزرگتر از من و همیشه و همیشه کوچکتر از خدای نیلوفرها... اما جسم نداری این را مطمئنم. پس بگذار بگویم که شرمنده ام از اینکه من و کلماتم حقیریم برای وصف کردنت... خزان خوش رنگ من ، پر حرفی کردم ، میدانم... اما نمیگفتم میمردم... .:دوسستتدارم از همیشه تا ابد:. (راستی امروز ده روزه شده ای، ده روزگیت پر از عشق.)
![]()

به نام آنکه سر آغاز همه ی رسیدنها و آمدنهاست... با لرزش فراوان دستانم : سلام باز هم لحظه ی با شکوه دیدارمان در راه است ! می خواهم بازهم برایت بنویسم زیبای من ، درست نمیدانم از چه و از کجا ، شاید فقط چند جمله و شاید نامه ای مفصل برایت نقش زدم. نام مقدست را این روزها ، که نه! هر روز ، در دلم عشق را آواز میکند . چند شب قبل ؛ وقتی هنوز شهریور دلش خوب از تابستان سیر نشده یود عجیب عطر آشنایت را حس کردم ، همان شب را میگویم که آسمان اولین برقش را زد و رعدش را اندکی بعد به گوشمان رسانید ، نگاهم دوید پشت پنجره و دلم لرزید ؛ به یاد دیدارمان، به یاد روزهایی که در نبودنت یکی یکی تقویم را وداع گفتند و مرا در تکاپوی پر از مکث لحظه ها تنها گذاشتند! بگذار حال که در لحظه های خوش رنگت چشمانم را ابری کرده کمی برایت درد دل کنم.... نامه ی وداع 227 روز پیشم که در خاطر آسمانیت هست؟ جمله ی آخرش چطور ؟ " اگر پاییز بعد هم به این تلخی باشد ،کاش این آخرین پاییز من باشد" !!! - میدانم ،میدانم که دلخور شدی که تو را به دروغ تلخ توصیف کردم... رویم از بی معرفتیم سیاه. شرمنده نازنین من... تو همیشه با شکوهی و سرشار از وفا ، عزیز همیشگیه لحظه های ناقابل من عاشق تو! به قول مریم خوب " گریه ی بغضم را درآوردی" ! زیبای من ؟ این چه غوغایی ست که براه انداخته ای؟ همین هیاهوی تو درختان را میگویم ،تمام صداها را گفتم ساکت باشند حتی آرامتر نفس میکشم تا مبادا از شنیدنت بی نصیب بمانم.. بگذار خوب آمدنت را بین تپش های نیلی رنگم مزه مزه کنم خوب من. از کجا به اینجا رسیم؟ ها... از همان وداع آخر! روزهایی که مرا با یادت تنها گذاشتی و نمیدانم برای قلب کدام عاشقها کدام نقطه را برگ ریزان میکردی ، روزهای سخت و سخت و سختی بودند... اما خوب ؛ ملالی نیست فعلم را که دیدی؟، ماضی بود ، آن هم از تنوع بعیدش! خوب بی مانند من حضور مخمل گونه ات ،عجیب فضایم را پر از عطر باران کرده ، راستی گفتم باران ! یاد جشن باران افتادم... - تو که یادت نرفته؟ هزارتای آن را طلب دارم- بگذریم... سرت را درد آوردم نه؟ ببخش شکیبا ترین طنین عاشقیه من بیا زود تر بیا که حرفها دارم برایت مهربانم. خوب نامی برایت گلچین کرده است! """ پادشاه فصل ها "" روحش آسمانی . اما نه کم است ... پادشاه همه ی لحظه ها ، ملکه ی همه ی عاشقیها .... تقدس عاشقیم لحظه ی دیدارمان را بی صبرانه بین قافیه های انتظار میگنجانم... دوستتدارم از همیشه تا ابد پاییز من. ٢٧/شهریور/1387 .:انتهای شب:. 



